امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 15 سال و 3 روز سن داره

امیرمحمدواسراکوچولو

خاطرات سربازی دایی رامین وامیرمحمدواسراکوچولو

سلام خواهرزاده های گلم و مامان باباهایی مهربون بعده 20روز اومدم بایه خاطره از دوران سربازی وخاطره امیرمحمد واسرا کوچولواول خاطره خودم تو سربازی چی بگم براتون 4روز پیش برف اومده بود ماهم مجبورشدیم با دستور فرمانده برف حدود400مترروباپاتمیزکنیم خلاصه اینو ولش ازامیربگم تواین مدت که من نبودم آقا عاشق آهنگ شده اسراهم خیلی خوشگل شده الهی دایی فداش   بشه    ...
6 بهمن 1390

خـ ـاطـ ـرات خـ ـوب بـ ـا تـ ـو بـ ـودن

سلام امیر کوچولو بازم اومدم با یه خاطره دیگه دایی جون تو دیشب اونقدر گریه کردی که مامانی وبابایی تا صبح بیدار بودن     الان هم که دارم اینوخاطررو مینویسم داری گریه میکنی الهی دایی فدای اون گریه هات بره  نمیدونم شما نی نی ها چرا روزها میخوابید وشبا بیدارید اسرا هم مثل تو بود راستی گفتم اسرا خان دایی با زن دایی رفته بودن جمکران ازاونجا هم رفتتن خونه نامزدت ههههههه نگران نباش به خان دایی گفتم از نامزدت عکس بگیره بذارم تووبلاگ کنار عکس تو راستی  یه چیز دیگه دوروزپیش تو اولین مهمونی زندگیتو رفتی خونه خان دایی یه چیز دیگه که الان یادم افتاد بذار بگم  من قول دادبودم روز تولد شما برای شما دستبند بخرم  ولی شما...
27 آبان 1390

خـ ـاطـ ـرات امـ ـیرخـ ـان

سلام امیرخان تولدت مبارک دایی جون تو امروز درساعت 15:40:44 و تاریخ 90/8/12 چشم به جهان گشودی تومثل دخترخالت تو بیمارستان ارس به دنیا اومدی البته ببخش دایی جون دخترخاله نه نامزدت هههههه یه چیزدیگه بگم دایی ببین اسرا تورودوس نداره چون درس همون روزی که تو به دنیا اومدی اون رفت خونشون ازما گفتن بود فقط اینو گفتم وقتی بزرگ شدی کلاه نره توسرت ببین امیرخان تو الان چهار روزه به دنیا اومدی منو... پدربزرگ... خاله...هنوزتوروندیدیم دیشب هم که اومدیم خونه مامان بزرگ که توروببینم گفتن امیررو الان بردن بیمارستان ماهم اومدیم بیمارستان ولی مارو راه ندادن بیایم تو روببینیم توباعمت موندی ماهم برگشتیم خونه دیگه تو نبودی امروز هم که دارم اینومینویسم ساعت 17 ه...
15 آبان 1390

خـ ـاطـ ـرات اسـ ـراجـ ـونـ ـم

سلام به اسرا جون تولدت مبارک عزیزم تو امروز درساعت18:15:33و تاریخ31/6/90در بیمارستان ارس پارس آباد چشم به جهان گشودی و بعدازاین که به دنیا اومدی همون روزاول مریض شدی دو روز تو بیمارستان ارس ویه هفته تو بیمارستان بوعلی اردبیل موندی وبعده ده روز اومدی خونه عزیزم خلاصه خیلی دختر لج بازی بودی تو قونداغ نموندی وقتی مامان قونداغ می کرد توروهمش گریه می کردی ولی وقتی مایی بی بی بهت میزد دیگه گریه نمی کردی راحت میخوابیدی دیگه چی بگم چهل روز گذشت خدا بهت یه پسرخاله داد به اسم امیرمحمد همون روزی که امیر به دنیا اومد شما رفتین خونتون تو کاشان ما هم هر روزبه مامان زنگ میزنیم وفقط به گریهات گوش میکنیم عزیزم الهی دایی فدات بشه یه چیزی بگم هم به تو هم به ا...
14 آبان 1390
1